فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
293
چهارده رساله ( فارسى )
جزوست « 1 » و اين محال باشد پس بدانك چون ممكن نيست كه پاره شود و قسمت پذيرد محلّ او نيز بايد كه پاره نشود و قسمت نپذيرد و جسم نباشد و در جسم نباشد و اوست كه او را نفس ناطقه خوانند و چندين نام ديگر دارد و حقيقت تو را آنست ان - شاء اللّه شرح آن چنان كه لايق باشد بدهم . فصل دويم بدان كه چون معلوم كردى كه نفس تو جرم نيست بايد كه بدانى كه در جسم نيز نيست و دليل بر آنكه در جسم « 2 » نيست آنست كه اگر در جرم باشد بايستى كه چون آلت ضعيف شدى و از كار بيفتادى او نيز ضعيف شدى و از كار بيفتادى و نه چنين است بلكه اتفاق افتد كه نفس ضعيف شود بسبب عوارض خارج چون هيأت ردّى و آنچه بدين ماند و بعد از چهل سال و پنجاه سال كه قوى ضعيف شده باشد و بدين سبب بدن سست « 3 » گشته نفس قوىتر شود و ادراك بهتر و نيز اگر در آلتى بودى ادراك آلت نتوانستى كردن زيرا كه آلت را آلتى ديگر بايستى تا بدان آلت اين آلت را ادراك كردى و آلت ديگر نيست و او ادراك آلت ميتواند كردن و نيز اگر ادراك در آلت بودى ادراك ذات خود نتوانستى كردن بىآلت ديگر و چون آلت ديگر نيست و ادراك ذات خود ميتواند كردن از آلت مستغنى است و نيز اگر در آلت بودى ادراك
--> ( 1 ) - نسخه مجلس صحيحتر به نظر ميرسد در همه نسخهها عبارت مضطرب است مقصود اينست اگر علم بچيزهاى نامنقسم در جسم باشد انقسام علم لازم آيد و در اين صورت يا اجزاء آن علم نيز علم باشد يا نباشد اگر نباشد چون اجزاء جمع شوند هم علم نباشد لازم آيد كه علم علم نباشد و اگر اجزاء هم علم باشند و هر يك از اجزاء متعلق به همه معلوم باشد لازم آيد تساوى كل با جزء و اين محال است هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ اه يستلزم بطلان التناسخ لامتناع قدم النفوس و حاصله ان النفوس متحدة نوعا فلا يتكثر شخصا الا بعوارض بدنية فهى بدون الابدان غير غير متميّزة فليست بمتكثّرة فعلى هذا يمتنع وجود واحد منها ازلا تو را از دوست بگويم حكايتى بىپوست * همه از اوست و گر نيك بنگرى همه اوست جمالش از همه ذرات كون مكشوف است * حجاب تو همه پندارهاى تو بر توست ( 2 ) - جرم ( 3 ) - شكسته